X
تبلیغات
رویای خیس

رویای خیس

به نام نامي دل كه قائم است و استوار ،
و اين ثانيه ها كه به حرمت رويش دوباره اش
دست به سينه ايستاده اند . به نام جان
كه آنقدر زخم ديد تا جانان شد و اين روزها
كه عجيب بوي روياهاي كودكيم را ميدهند .
به نام سپيده ی شب كه جاده ي تنهایی ام
را فرش كرد و تا اين طلوع ؛ راز اشكهايم را
نهان داشت . به حرمت شقايق ها ؛ به نام
وسيع دشت كه گوشهايش را به روي
فريادهايم گشود تا از اين همه انزوا تهي شوم .
به نام خوشبوي باد كه خاطراتم را برد و هميشه ؛
عبور را به يادم اورد . به نام غصه هايم كه
دوست داشتني بودند و امروز زير كفشهايم
خاموش ميشوند و دود میشوند و من؛
كه هنوز هم دوستشان دارم كه هرچه اين قلب
بزرگ تر شد از بركت وجودشان بود .
به ارتفاع سكوتم ؛ و به نام سرگشتگي هايم
كه گاهي من را از من ؛ مي ترساندند
و من چه خوب صداي قهقهه هايشان را
در ازدحام اضطرابم به ياد دارم .
با مخملي ترين نگاه ؛ به نام جعبه ي
مداد رنگيهايم كه سبز ميرقصند , آبي مينوشند
و براي ديوارهاي سياه اتاقم نقشه هاي
طلایی كشيده اند . به نام تو , تويي كه
مرورم میکنی و اين واژه ها را نفس ميكشي
پا به پای من ؛كه همه ي قداست اين سطر ها
به نگاه مهربان توست و چشمهايت كه
نگين هميشه فاخريست بر سينه ي اين قلم .
و اين چند خط كه به نام توست , خداي من ,
خداي عزيز من , به نام تو كه هميشه به
سادگيم ميخندي و اجازه ميدهي اين مردابها
آبديده ام كنند و من عطر دستانت را وقتي
نجاتم می دادی هنوز به یاد دارم...

الهي , الهي , الهي
اگر نيستم هر انچه بودم ولي تو هماني كه بودي
يا غفار و يا غفار و يا غفار

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388 11:10 توسط مریم |


خدای قشنگم.....

من دیدم تو را

که

لبخند می زدی به احساس های من ،

من شنیدم

که

هزار بار می گفتی : دوستت دارم!

من احساس کردم

کاملا احساس کردم

که دست های لرزانم را گرفتی و... تابستان شدم!

من دیدم ، شنیدم و کاملا احساس کردم.....

من....

چند روزی با این واژه های سر به هوا

دست و پنجه نرم کردم

تا نمازم را با این جمله پایان دهم :

دوستت دارم!

 

 

چه ها که به نام عشق نکردیم

تو که التماس می کنی

او که ناز می کند

تو که کاسه گدایی به دست گرفتی و

او که حقارت درونش را

پشت عشوه هایش مخفی کرده

چه ها که به نام عشق نکردیم

عشق ،ظاهر زیبای

درون گندیده تو بود

آنجا که گل سرخ می فروختی و

"دوستت دارم " می خریدی

و چه ها که به نام عشق نکردیم

انتظار
و
انتظار
و
انتظار

و لحظه هایی

که هر لحظه اش

دشنه ای بود

که به خود می زدی از پشت

چه ها که به نام عشق نکردیم

چه شب ها که صبح کردی

بر بستری که خود را

به دو کلام پوچ "دوستت دارم " فروختی !

و چه ها که به نام عشق نکردیم ....

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 17:17 توسط مریم |


 

اجازه نخواهم داد کسی پا در دنیای من و خدایم بگذارد.

 

نذری بود بین من و خودش.

 

ادا نشد!

 

گرچه نخواست دلم برای یکبار رنگ شادی را ببیند.

 

گر چه رسم بندگی را نیاموختم.

 

"اما اگر کفر نیست"

 

اوهم بنده نوازی نکرد!...

 

گرچه دنیایم کوچک است.

 

گرچه زیبا نیست.

 

گر چه دلگیر است

 

اما!

 

هر چه هست من تسخیرش کرده ام.

 

می دانم نیمه پر لیوان زندگی ام خالی شد.

 

می دانم هستم نیست شد.

 

می دانم بودم نابود شد.

 

و خوب می دانم نباید عذر خواست.

 

چرا که نیمه پر لیوان را من خالی نکردم.

 

"قضا بلا بود"

 

افتاد و شکست.

 

من هم شکستم اما اشک نریختم.

 

چرا که مدت هاست سردم !

 

سرد سرد!

 

تمام وجودم قندیل بسته...

 

هرگز نخواهم گذاشت کسی پا میان دنیای سردم بگذارد!

 

می خواهی بیایی من حرفی ندارم.

 

بیا!

 

اما تضمین نمی کنم قندیل نبندی....

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 16:6 توسط مریم |


از آغاز پروانگی تا به حال در هر کوچه و بن بست و خیابان و بیابان همه سراغ

 

 آن اوی پنهان در قلبم را گرفتند و من سربه زیر اما سر بالا جوابشان را دادم

 

اما دیگر نمی شود .

 

اکنون یک تصمیم سبز گرفته ام .

 

قرار گذاشته ام به پرسش تمام آنهایی که پرسیدند یا قرار است بپرسند پاسخ دهم .

 

نتیجه این شد که من او ندارم.

 

چه شد؟!

 

باز که هنوز نقطه ی آخر جمله را ننوشته ابروهای نازنینت پیوندی ناگسستنی خوردند .

 

من که با تو نبودم.

 

خودت قضاوت کن من وقتی تو را دارم اورا می خواهم چه کار ؟؟!

 

پس بخند .من تو را دارم.

 

تو هم قبول کن و مثل من بگو :

 

من او ندارم ...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 0:45 توسط مریم |


آدم گاهی پیچیده می شود
 
گاهی هم خودش را گره می زند گوشه ی دنیا

و آنقدر چوب سادگی هایش را

می خورد که دهان عقلش از تعجب باز بماند
 
  

 
کوه به کوه

آدم به آدم

این روزها

کسی به کسی نمی رسد

کمی چای که می نوشی

فکر می کنی

دنیا چقدر کوچک می شود

اندازه ی همین کف دست

یا این رگ کوچک که دارد هی بالا و پایین می پرد

نگاهش که می کنی

سرت گیج می رود

میان این خطوط سر در گم

گم می شوی

خط اول را دیده ندیده

خط بعدی شروع می شود

خط بعدی

خط بعدی

 

خط

...

خط روی خط می افتد

 

 الو

-        الو

-        صدا به صدا نمی رسد

-         آدم به آدم

 ......

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 19:26 توسط مریم |



کودکی ام را در غرور جوانی ام گم کرده ام و از آنجا که از دنیای آدم بزرگ ها بیزارم ،

 

 سخت مرید شازده کوچولو شده ام که می گفت : " آدم بزرگ ها ،حقیقتاً عجیب هستند . "


یادش به خیر ، روزگار خوبی بود ، روزگار اسباب بازی های رنگ و وارنگ ،

 

 روزگار قهر و آشتی های بچه گانه ، قایم باشک ، الاکلنگ ، وسطی ،...  


آن روزها همه صاف و پاک بودیم مثل آینه ، مثل کف دست ... حرف هایمان رنگی نداشت ،

 

 غیبتی در کار نبود کمی که بزرگتر شدیم اسباب بازی هایمان را از دستمان گرفتند ،

 

 مداد به دستمان دادند و گفتند بنویس " بابا " .

 

 آن وقت وقتی توانستم زیر تازیانه های روزگار سرم را بالا بگیرم فهمیدم " بزرگ شده ام " .


می دانید ، احساس بزرگ بودن خیلی سخت است ... خیلی ! …

--------------------
روز میلاد من ...


و من 21 ساله شدم ... به همین زودی !


دوباره هشت هزارو هفت صد و شصت ساعت گذشته بود.

 

مثل هميشه شمع ها رو فوت كرد .

 

چشم هاي قهوه ايش خيره مونده بود به شمع هاي نيمه آ‍ب شده ي روي كيك .

 

20 سال گذشته بود از اون بيست و پنجم  اردیبهشت شصت و هفت.

 

20 سال از اولين بار كه گرماي اغوش مادر رو حس كرده بود گذشته

 

هنوز باور نداشت. اما

 

من 21ساله شدم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 0:28 توسط مریم |


هی فلانی!

    می دانی؟!

می گویند رسم زندگی چنین است :

می آیند ...    می مانند  ...

عادتت می دهند ...   و می روند ...

و تو در خود می مانی

       و تو تنها می مانی!

   راستی!

          نگفتی!

آیا رسم تو نیز چنین است؟!   

            مثل همه ی فلانی ها ؟!

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 15:45 توسط مریم |


 

من پشیمانم از آن عشق که پستم می کرد

 

بر زبان های شما دست به دستم می کرد

 

مثل احساس کسی سنگ شدم ای مردم

 

تازه با فاصله همرنگ شدم ای مردم

 

یک نفر میوه ی احساس مرا چید و گذشت

 

گریه ی نیمه شب روح مرا دید و گذشت

 

یک نفر گریه ی عاشق شدنم را خندید

 

لحظه ی ناب شقایق شدنم را خندید

 

من از آن عشق که می مرد حکایت کردم

 

به خدایی که تو را می برد شکایت کردم

 

 

 

با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کنیم

دلمان خوش می شود به بر آوردن خواهشی و چشیدن لذتی

و و قتی چیزی مطابق میلمان نبود

چقدر راحت لگد می زنیم و چه ساده می شکنیم

همه چیز را که زمانی برایمان دنیایی بود

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 2:16 توسط |


و کسی گفت بهار است

 

و من روی یک برگ گل یاس نوشتم

 

ای کاش این بهاری که همه می گویند

 

بی خبر می آمد

 

شاید آنوقت ز شوقش همه جان می دادیم

 

 

 

 

اینم آرزویی که برای همه ی دوستای گلم تو ی سال جدید دارم

 

آرزویم اینست:

 

نتراود اشک در چشمان تو هرگز …..

 

مگر از شوق زیاد …

 

و به اندازه ی هر روز ، تو عاشق باشی ….

 

عاشق آنکه تو را می خواهد …

 

و به لبخند تو از خویش رها می گردد

 

و تو را دوست بدارد به همان اندازه

 

که دلت می خواهد…

 

آرزویم اینست………

 

 

دمه همه ی اونایی که توی خونه تکونیه دلشون ما رو نتکوندن گرم ما هم سعی می کنیم زیاد جا نگیریم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 14:52 توسط مریم |


با لحظه های پر ابهام زندگی در آن سوی کرانه های سکوت به راه افتادم بی سر انجام و بی نشان من گمشده زندگیم .... برگرد..... من دیوانه آرزوهایم ، من خیال رویاهای تلخم در پیچ و خم و فراز و نشیب خاطره با سختی می روم شاید خودم را در وادی عشق باز یابم

از وقتی رفته ای بارها بی صدا گریسته ام و تو را بهانه کرده ام و فریاد سکوت سر داده ام اما تو دیگر نیامدی حتی در شبهای تنهائی ام ... ولی چشمانت مال من است و نگاهت آشنا ترین نگاه . عزیزم شبی بیا و سری به ما بزن ! چرا که اینچنین است آرزوها به باد می روند ، دلم را به تو می سپارم تا شاید عاشقانه ترین نسیم را برایم بخواند . خیال رویاهای بی خیالم..... همیشه منتظرت خواهم بود.....برگرد

 

 

تنها مي مانم اي كساني‌كه مأمور دفن من هستيد...هرگاه كه من مُردم مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا همگان بدانند كه جز سياهي در دنيا، چيزي نديده‌ام. چشمانم، چشمانم‌را باز بگذاريد تا بداند كه هنوز چشم انتظارم. دهانم، دهانم‌را باز بگذاريد تا باور كند كه هنوز، ناگفتني‌ها دارم. دستانم، دستانم‌را باز بگذاريد تا ببينند كه چيزي باخود نخواهم برد. در تابوت را باز بگذاريد تا شايد كه بيايد آن‌گاه، صليبي از يخ بر سر مزارم بگذاريد تا با اولين طلوع خورشيد، آب گشته، بر خاکم بگريد شما نگرييد ديگران نگريند هيچ‌كس نماند

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386 10:7 توسط مریم |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سردم اما

نه به قدری که تو می پنداری

من هم اندازه ی خود

سوز و گدازی دارم


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1388

شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386



کداهنگ میخواهی بیاتو

پیوندها

سایه غم
امید به زندگی
دختری از جنس باران
عشق های اینترنتی
شوتوکان کاراته
شوتوکان کاراته بانوان یزد
در انتظار سحر
میمیرم برات عزیزم
حنوش
خزان عشق
حسرت پرواز
معصومه وفادار عشق
مریم دختر شب
عشق من
کلبه عکس بازیگران .موسیقی .اس ام اس
عجیبترین وبلاگ دنیا
تنهایی و غربت
طبیعت لرستان
دوست
مرگ سیاه
دختری از کهکشان تنهایی
نیلوفر مرداب
شکوفا بهار آسمان
کیشمیش خانوم حرف ها می زند
فریاد خاموش
انگار قسمتم ز جهان عاشقی نبود
2+2=5 به كسي چه مربوط!؟
تنهاترین جزیره عشق
آوازهای خاموش
بستر خیال هنگامه
انتظار
آیات زمینی
چقدر مهربون بودی وقتی دروغ می گفتی
صدای پای آب
قبرستان متروکه
اشک غم
حرف دل
سرخوشیو عشقه
ع ش ق
ورود با کفش های سیاه ممنوع
روز هایی که گذشت
لبخند عشق
فقط برای آرام
خدای من + ستاره
فقط؟
کلیپ موبایل
اینجا پــــــــــــــرنــــــــده ای لانه کرده
هذیانهای بودنم
ღ*••*ღ$ خیلی دوست دارمااااا باشه$ღ*••*ღ*
آشنا ترین غریبه
سکوت
عاشقترین عاشقان
ღ♥ღ*••* آرمیتـــــــــــا*••*ღ♥ღ
ماهی ها در خاک میمیرند
دیوان گریه
همسایه
اقیانوس
ستایش عزیز
همه ی هستی من آیه ی تاریکی است
لالالاو
آواز عشق
لبخند خدا
چند قدم نزدیکتر به خدا
خورشید عاشق
عکس عکس عکس فقط عکس
مدل لباس آقای وب


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

BLOGFA.COM

RSS