تبليغاتX
رویای خیس

رویای خیس

از آغاز پروانگی تا به حال در هر کوچه و بن بست و خیابان و بیابان همه سراغ

 

 آن اوی پنهان در قلبم را گرفتند و من سربه زیر اما سر بالا جوابشان را دادم

 

اما دیگر نمی شود .

 

اکنون یک تصمیم سبز گرفته ام .

 

قرار گذاشته ام به پرسش تمام آنهایی که پرسیدند یا قرار است بپرسند پاسخ دهم .

 

نتیجه این شد که من او ندارم.

 

چه شد؟!

 

باز که هنوز نقطه ی آخر جمله را ننوشته ابروهای نازنینت پیوندی ناگسستنی خوردند .

 

من که با تو نبودم.

 

خودت قضاوت کن من وقتی تو را دارم اورا می خواهم چه کار ؟؟!

 

پس بخند .من تو را دارم.

 

تو هم قبول کن و مثل من بگو :

 

من او ندارم ...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 0:45 توسط مریم |


آدم گاهی پیچیده می شود
 
گاهی هم خودش را گره می زند گوشه ی دنیا

و آنقدر چوب سادگی هایش را

می خورد که دهان عقلش از تعجب باز بماند
 
  

 
کوه به کوه

آدم به آدم

این روزها

کسی به کسی نمی رسد

کمی چای که می نوشی

فکر می کنی

دنیا چقدر کوچک می شود

اندازه ی همین کف دست

یا این رگ کوچک که دارد هی بالا و پایین می پرد

نگاهش که می کنی

سرت گیج می رود

میان این خطوط سر در گم

گم می شوی

خط اول را دیده ندیده

خط بعدی شروع می شود

خط بعدی

خط بعدی

 

خط

...

خط روی خط می افتد

 

 الو

-        الو

-        صدا به صدا نمی رسد

-         آدم به آدم

 ......

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 19:26 توسط مریم |



کودکی ام را در غرور جوانی ام گم کرده ام و از آنجا که از دنیای آدم بزرگ ها بیزارم ،

 

 سخت مرید شازده کوچولو شده ام که می گفت : " آدم بزرگ ها ،حقیقتاً عجیب هستند . "


یادش به خیر ، روزگار خوبی بود ، روزگار اسباب بازی های رنگ و وارنگ ،

 

 روزگار قهر و آشتی های بچه گانه ، قایم باشک ، الاکلنگ ، وسطی ،...  


آن روزها همه صاف و پاک بودیم مثل آینه ، مثل کف دست ... حرف هایمان رنگی نداشت ،

 

 غیبتی در کار نبود کمی که بزرگتر شدیم اسباب بازی هایمان را از دستمان گرفتند ،

 

 مداد به دستمان دادند و گفتند بنویس " بابا " .

 

 آن وقت وقتی توانستم زیر تازیانه های روزگار سرم را بالا بگیرم فهمیدم " بزرگ شده ام " .


می دانید ، احساس بزرگ بودن خیلی سخت است ... خیلی ! …

--------------------
روز میلاد من ...


و من 21 ساله شدم ... به همین زودی !


دوباره هشت هزارو هفت صد و شصت ساعت گذشته بود.

 

مثل هميشه شمع ها رو فوت كرد .

 

چشم هاي قهوه ايش خيره مونده بود به شمع هاي نيمه آ‍ب شده ي روي كيك .

 

20 سال گذشته بود از اون بيست و پنجم  اردیبهشت شصت و هفت.

 

20 سال از اولين بار كه گرماي اغوش مادر رو حس كرده بود گذشته

 

هنوز باور نداشت. اما

 

من 21ساله شدم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 0:28 توسط مریم |


هی فلانی!

    می دانی؟!

می گویند رسم زندگی چنین است :

می آیند ...    می مانند  ...

عادتت می دهند ...   و می روند ...

و تو در خود می مانی

       و تو تنها می مانی!

   راستی!

          نگفتی!

آیا رسم تو نیز چنین است؟!   

            مثل همه ی فلانی ها ؟!

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 15:45 توسط مریم |


 

من پشیمانم از آن عشق که پستم می کرد

 

بر زبان های شما دست به دستم می کرد

 

مثل احساس کسی سنگ شدم ای مردم

 

تازه با فاصله همرنگ شدم ای مردم

 

یک نفر میوه ی احساس مرا چید و گذشت

 

گریه ی نیمه شب روح مرا دید و گذشت

 

یک نفر گریه ی عاشق شدنم را خندید

 

لحظه ی ناب شقایق شدنم را خندید

 

من از آن عشق که می مرد حکایت کردم

 

به خدایی که تو را می برد شکایت کردم

 

 

 

با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کنیم

دلمان خوش می شود به بر آوردن خواهشی و چشیدن لذتی

و و قتی چیزی مطابق میلمان نبود

چقدر راحت لگد می زنیم و چه ساده می شکنیم

همه چیز را که زمانی برایمان دنیایی بود

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 2:16 توسط |


و کسی گفت بهار است

 

و من روی یک برگ گل یاس نوشتم

 

ای کاش این بهاری که همه می گویند

 

بی خبر می آمد

 

شاید آنوقت ز شوقش همه جان می دادیم

 

 

 

 

اینم آرزویی که برای همه ی دوستای گلم تو ی سال جدید دارم

 

آرزویم اینست:

 

نتراود اشک در چشمان تو هرگز …..

 

مگر از شوق زیاد …

 

و به اندازه ی هر روز ، تو عاشق باشی ….

 

عاشق آنکه تو را می خواهد …

 

و به لبخند تو از خویش رها می گردد

 

و تو را دوست بدارد به همان اندازه

 

که دلت می خواهد…

 

آرزویم اینست………

 

 

دمه همه ی اونایی که توی خونه تکونیه دلشون ما رو نتکوندن گرم ما هم سعی می کنیم زیاد جا نگیریم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 14:52 توسط مریم |


با لحظه های پر ابهام زندگی در آن سوی کرانه های سکوت به راه افتادم بی سر انجام و بی نشان من گمشده زندگیم .... برگرد..... من دیوانه آرزوهایم ، من خیال رویاهای تلخم در پیچ و خم و فراز و نشیب خاطره با سختی می روم شاید خودم را در وادی عشق باز یابم

از وقتی رفته ای بارها بی صدا گریسته ام و تو را بهانه کرده ام و فریاد سکوت سر داده ام اما تو دیگر نیامدی حتی در شبهای تنهائی ام ... ولی چشمانت مال من است و نگاهت آشنا ترین نگاه . عزیزم شبی بیا و سری به ما بزن ! چرا که اینچنین است آرزوها به باد می روند ، دلم را به تو می سپارم تا شاید عاشقانه ترین نسیم را برایم بخواند . خیال رویاهای بی خیالم..... همیشه منتظرت خواهم بود.....برگرد

 

 

تنها مي مانم اي كساني‌كه مأمور دفن من هستيد...هرگاه كه من مُردم مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا همگان بدانند كه جز سياهي در دنيا، چيزي نديده‌ام. چشمانم، چشمانم‌را باز بگذاريد تا بداند كه هنوز چشم انتظارم. دهانم، دهانم‌را باز بگذاريد تا باور كند كه هنوز، ناگفتني‌ها دارم. دستانم، دستانم‌را باز بگذاريد تا ببينند كه چيزي باخود نخواهم برد. در تابوت را باز بگذاريد تا شايد كه بيايد آن‌گاه، صليبي از يخ بر سر مزارم بگذاريد تا با اولين طلوع خورشيد، آب گشته، بر خاکم بگريد شما نگرييد ديگران نگريند هيچ‌كس نماند

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386 10:7 توسط مریم |


آدمک آخر دنیاست بخند

 

آدمک مرگ همین جاست بخند

 

دستخطی که تو را عاشق کرد

 

 شوخی کاغذی ماست بخند

 

آدمک خر نشوی گریه کنی

 

کل دنیا سراب است بخند

 

آن خدایی که بزرگش خواندی

       

به خدا مثل تو تنهاست بخند

 

اون وقت كه عاشق بودم گذشت ولي هنوز در ذهنم اين هست چرا اوني كه عاشقش بودم با من اينجوري كرد اوني كه خيلي ميگفت دوستت دارم بعد چند وقت با خودم فكر كردم كه همشون همين جوري فقط بلدن بگن

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 9:49 توسط مریم |


خواستم خودمو گول بزنم همه ی خاطراتم را انداختم یه گو شه ای و گفتم : فراموش... یه چیزی ته قلبم خندید و گفت یادمه.....

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه كردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست.... تنهايي را دوست دارم  زيرا در كلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار كشيدنم را پنهان خواهم كرد....

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 9:51 توسط مریم |


امشب گريه ميكنم .

 

گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن.

 

 برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي.

 

 امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.

 

براي تو...براي تو....

 

و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 10:11 توسط مریم |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سردم اما

نه به قدری که تو می پنداری

من هم اندازه ی خود

سوز و گدازی دارم


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386



div>

پیوندها

سایه غم
امید به زندگی
دختری از جنس باران
عشق های اینترنتی
شوتوکان کاراته
شوتوکان کاراته بانوان یزد
در انتظار سحر
میمیرم برات عزیزم
حنوش
خزان عشق
حسرت پرواز
معصومه وفادار عشق
مریم دختر شب
عشق من
کلبه عکس بازیگران .موسیقی .اس ام اس
عجیبترین وبلاگ دنیا
تنهایی و غربت
طبیعت لرستان
دوست
مرگ سیاه
دختری از کهکشان تنهایی
نیلوفر مرداب
شکوفا بهار آسمان
کیشمیش خانوم حرف ها می زند
فریاد خاموش
انگار قسمتم ز جهان عاشقی نبود
2+2=5 به كسي چه مربوط!؟
تنهاترین جزیره عشق
آوازهای خاموش
بستر خیال هنگامه
انتظار
آیات زمینی
چقدر مهربون بودی وقتی دروغ می گفتی
صدای پای آب
قبرستان متروکه
اشک غم
حرف دل
مکتب الشهدا
سرخوشیو عشقه
ع ش ق
ورود با کفش های سیاه ممنوع
روز هایی که گذشت
لبخند عشق
فقط برای آرام
خدای من + ستاره
فقط؟
کلیپ موبایل
اینجا پــــــــــــــرنــــــــده ای لانه کرده
هذیانهای بودنم
ღ*••*ღ$ خیلی دوست دارمااااا باشه$ღ*••*ღ*
آشنا ترین غریبه
سکوت
عاشقترین عاشقان
ღ♥ღ*••* آرمیتـــــــــــا*••*ღ♥ღ
ماهی ها در خاک میمیرند
دیوان گریه
همسایه
اقیانوس
ستایش عزیز
همه ی هستی من آیه ی تاریکی است
لالالاو
آواز عشق


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS