|
هر کسی هم نفسی داشت به جز من که بی همنفس بودم ، همه در دل هوس سوختن ما را داشتند سوختن و لذت بردن . همه را دوست داشتیم ولی هیچ کس حتی ما را نمی دید چه رسد به اینکه مرا دوست داشته باشد.مردن تدریجی دارم ولی نامم مرگ است در ماتم سرایی اسیر شده ام که قفل آن سالهاست که گم شده است و اینک آیا راه فراری هم هست؟ ای کاش می شد بدون اینکه قلبی شکسته شود و یا اشکی ریخته شود همه با هم بودیم. ای کاش برای یک بار خود را می فهمیدیم به جای اینکه خود را گم کنیم و ای کاش می شد محبت را بخریم و به آنان که نام محبت را هم نشنیده اند هدیه دهیم. + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 22:17 توسط مریم |
هميشه بودن يه كسايي كه بهم ميگفتن چرا تو عشق نداري ؟ + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 12:0 توسط مریم |
آرزو می کردم دشت سرشار ز سرسبزی رویاها را من گمان می کردم دوستی همچون سروی سرسبز چهار فصلش همه آراستگی است من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی سبزه یخ می زند از سردی دی من چه می دانستم دل هر کس دل نیست قلب ها صیقلی از آهن و سنگ قلب ها بی خبر از عاطفه اند.... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 12:57 توسط مریم |
همیشه اینگونه بوده است کسی را که خیلی دوست داری زود از دست می دهی پیش از آنکه خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد و دور می شود فکر می کردی می توانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد و خورشید از پشت کوهها سرک می کشد در کنارش باشی هنوز بعضی از حرفهایت را به او نگفته بودی هنوز همه ی لبخند های خود را به او نشان نداده بودی . همیشه اینگونه بوده است کسی که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود وقتی به خودت می آیی که حتی ردی از او در خیابان نیست فکر می کردی می توانی با او به همه ی باغ ها سر بزنی و خرده های نان را به مرغابی های تنها بدهی ، هنوز روزهای زیادی باید با او به تماشای موج ها می رفتی هنوز ساعتهای صمیمانه ای باید با او اشک می ریختی. همیشه اینگونه بوده است وقتی دور و برت پر است از نیلوفر های پرپر ، خوابهای بی رویا و آینه های بی تاب ، وقتی از هر روزی بیشتر به او نیاز داری نا باورانه او را در کنارت نمی بینی فکر می کردی دست در دست او خنده کنان به آن سوی نرده های آسمان خواهی رفت و دامنت را از بوسه و نور پر خواهی کرد هنوز پیراهن خوشبختی را کاملا بر تن نکرده بودی. همیشه اینگونه بوده است اوکه می رود ، او که برای همیشه می رود و آنقدر تنها می شوی که نام روزها را فراموش می کنی ، از عقربه های ساعت می گریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمی آید احساس می کنی کلمات لال شده اند ، پل ها فرو ریخته اند ، کفش ها پاره شده اند ، دست ها یخ زده اند و پروانه ها سوخته اند راستی اگر هنوز او نرفته است اگر هنوز باد همه ی شمع هایت را خاموش نکرده است اگر هنوز می توانی برایش یک استکان چای بریزی و غزلی از حافظ بخوانی ، قدر تک تک نفس هایش را بدان و به فرشته ای که می خواهد او را از زمین به آسمان ببرد بگو تو را به صدای گنجشکها و بوی خوش آرزوها سوگند می دهم او را از من نگیر. + نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 14:20 توسط مریم |
|