|
سخت مرید شازده کوچولو شده ام که می گفت : " آدم بزرگ ها ،حقیقتاً عجیب هستند . " روزگار قهر و آشتی های بچه گانه ، قایم باشک ، الاکلنگ ، وسطی ،... غیبتی در کار نبود کمی که بزرگتر شدیم اسباب بازی هایمان را از دستمان گرفتند ، مداد به دستمان دادند و گفتند بنویس " بابا " . آن وقت وقتی توانستم زیر تازیانه های روزگار سرم را بالا بگیرم فهمیدم " بزرگ شده ام " . مثل هميشه شمع ها رو فوت كرد . چشم هاي قهوه ايش خيره مونده بود به شمع هاي نيمه آب شده ي روي كيك . 20 سال گذشته بود از اون بيست و پنجم اردیبهشت شصت و هفت. 20 سال از اولين بار كه گرماي اغوش مادر رو حس كرده بود گذشته هنوز باور نداشت. اما من 21ساله شدم + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 0:28 توسط مریم |
هی فلانی!
می دانی؟! می گویند رسم زندگی چنین است : می آیند ... می مانند ... عادتت می دهند ... و می روند ... و تو در خود می مانی و تو تنها می مانی! راستی! نگفتی! آیا رسم تو نیز چنین است؟! مثل همه ی فلانی ها ؟! + نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 15:45 توسط مریم |
|