|
از آغاز پروانگی تا به حال در هر کوچه و بن بست و خیابان و بیابان همه سراغ آن اوی پنهان در قلبم را گرفتند و من سربه زیر اما سر بالا جوابشان را دادم اما دیگر نمی شود . اکنون یک تصمیم سبز گرفته ام . قرار گذاشته ام به پرسش تمام آنهایی که پرسیدند یا قرار است بپرسند پاسخ دهم . نتیجه این شد که من او ندارم. چه شد؟! باز که هنوز نقطه ی آخر جمله را ننوشته ابروهای نازنینت پیوندی ناگسستنی خوردند . من که با تو نبودم. خودت قضاوت کن من وقتی تو را دارم اورا می خواهم چه کار ؟؟! پس بخند .من تو را دارم. تو هم قبول کن و مثل من بگو : من او ندارم ... + نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 0:45 توسط مریم |
|