|
با لحظه های پر ابهام زندگی در آن سوی کرانه های سکوت به راه افتادم بی سر انجام و بی نشان من گمشده زندگیم .... برگرد..... من دیوانه آرزوهایم ، من خیال رویاهای تلخم در پیچ و خم و فراز و نشیب خاطره با سختی می روم شاید خودم را در وادی عشق باز یابم از وقتی رفته ای بارها بی صدا گریسته ام و تو را بهانه کرده ام و فریاد سکوت سر داده ام اما تو دیگر نیامدی حتی در شبهای تنهائی ام ... ولی چشمانت مال من است و نگاهت آشنا ترین نگاه . عزیزم شبی بیا و سری به ما بزن ! چرا که اینچنین است آرزوها به باد می روند ، دلم را به تو می سپارم تا شاید عاشقانه ترین نسیم را برایم بخواند . خیال رویاهای بی خیالم..... همیشه منتظرت خواهم بود.....برگرد تنها مي مانم اي كسانيكه مأمور دفن من هستيد...هرگاه كه من مُردم مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا همگان بدانند كه جز سياهي در دنيا، چيزي نديدهام. چشمانم، چشمانمرا باز بگذاريد تا بداند كه هنوز چشم انتظارم. دهانم، دهانمرا باز بگذاريد تا باور كند كه هنوز، ناگفتنيها دارم. دستانم، دستانمرا باز بگذاريد تا ببينند كه چيزي باخود نخواهم برد. در تابوت را باز بگذاريد تا شايد كه بيايد آنگاه، صليبي از يخ بر سر مزارم بگذاريد تا با اولين طلوع خورشيد، آب گشته، بر خاکم بگريد شما نگرييد ديگران نگريند هيچكس نماند + نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386 10:7 توسط مریم |
|