|
خدای قشنگم..... من دیدم تو را که لبخند می زدی به احساس های من ، من شنیدم که هزار بار می گفتی : دوستت دارم! من احساس کردم کاملا احساس کردم که دست های لرزانم را گرفتی و... تابستان شدم! من دیدم ، شنیدم و کاملا احساس کردم..... من.... چند روزی با این واژه های سر به هوا دست و پنجه نرم کردم تا نمازم را با این جمله پایان دهم : دوستت دارم! تو که التماس می کنی او که ناز می کند او که حقارت درونش را پشت عشوه هایش مخفی کرده درون گندیده تو بود "دوستت دارم " می خریدی و چه ها که به نام عشق نکردیم که هر لحظه اش دشنه ای بود که به خود می زدی از پشت بر بستری که خود را به دو کلام پوچ "دوستت دارم " فروختی ! + نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 17:17 توسط مریم |
|